ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

فقط 9روز تا لمس دستان کوچکت....

سلام جیجلی! منکه قرار بود دیگه تا اومدنت مطلب ننویسم؟! پس چی شد؟؟ آخه عزیزم شمارش معکوس تک رقمی شد!!!!!!!!! بهله فقط 9 روز مونده تا دیدن روی ماهت.قربون اون روی ماهت راستی پسرم این روزا تکونات کم شده و طبیعیه،ولی امان ازون روز که تکون بخوری همچین محکم خودتو به در و دیوار دلم میکوبی که من با خودم میگم الان مثه جوجه کوچولوها که تخمو میشکنن الان شکممو پاره میکنی و میای!!!ههههه عسلیه مامان سخت مشغول جمع و جور کردنم،خونه که بی نهایت شلوووووووووووووغه،بیشتر لوازمو توی جعبه گذاشتم...گذاشتم نه!گذاشتیم،چون شما هم با من همکاری کردی فدات بشم. بنده خدا بابایی هم سخت مشغول کارای بیرون از خونست،پدربزرگشون هم فوت کرده و یه پا...
17 تير 1392

♥10روز انتظار♥

پسر نازم...... دلم میگیرد گاهی ،شاد میشوم گاهی.... آه دیگر نزدیک شده ام به لحظه ی وصال! دیگر به لحظه ی در آغوش فشردن نزدیک شده ام... کودکم تو در حال فرودی،من گه گاه دلم میگیرد از اینکه این روزها تمام میشود. ولی حس لمس دستانت به من جانی دوباره میدهد. پسرم،این روزها با تمام عشقهایش رو اتمام است و من به عشقی نااب نزدیک میشوم. دلم سخت تنگِ کمر دردهایم ،ورمهایم،به زور بلند شدن و نشستنم، و از همه مهم تر یزرگیه شکمم میشود... من اکنون هم دل تنگم،دلتنگ تو! آری تو! نه ماه را با عشق گذراندم  با انتظار دیدن روی ماهت،وحال10 روز مانده به بوییدنت........... پسرم،چمدانم آماده ی سفر است...
16 تير 1392

13روز تا زمینی شدنت فرشته کوچولو

جوجوی ناناز با دیدن لباسای خوشملت زنده میشم.وقتی تو این لباسا رو بپوشی چه زیبایی به لباسا میدی و چه شیرینه اون لحظه و چه خوردنی میشی تو اون لحظه. دیروز یه لباس ناناز اینترنتی سفارش دادم خیلی قشنگه هر وقت برسه دستم عکسشو برات میذارم.   بابایی دیشب خوابتو دیده بود میگفت چهره تم تو خواب دیده،برا همین وقتی از خواب بیدار شده بود ناراحت بود،و میگفت کاشکی امیررضای نازمون بدنیا اومده بود   راستی عسلم میشه یه سوال بپرسم؟؟ شما چند روز پیش چرا کم تکون میخوردی؟آخه الان داری بِپَر بپَر میکنی!ما بین پرش شنا هم میکنی!و کمی هم بوکس کار میکنی!!   توت فرنگیه خومزه ،هنو اسباب کشی نکردیم و حساب...
14 تير 1392

پرفشارترین روز بارداری

سلام. این نوشته در تاریخ 10 تیر ماه باید ثبت میشد. دو روز بود نفسی تکونات کم شده بود و من کمی نگرونت بودم،همه جوره امتحان کردم ولی شما حال نمیکردی برا مامان بابا تکونای باحال بخوری،دیروز دیگه صبرم لبریز شد و دو قاشق مربای توت فرنگی که خیلی هم دوس داری خوردم و به پهلوی چپ نیم ساعت دراز کشیدم ولی بازم زیاد تکون نخوردی و برا مامانی ناز میاوردی...مامان فدا ناز کردن شما بشه الهی. تازه دیروز صبح زود بیدار شده بودم و داشتم باعشق برا بابایی ناهار خورش قیمه میپختم اونم بعد از مدتها!!! ولی وقتی دیدم تکون نمیخوری زنگ زدم به مطب دکتر پزشکم نبود ومنشی گفت باید حتما بیای و تست ضربان قبل جنین بدی..........وای بدجور بهم گفت و منم حالم خراب شد سریع ح...
11 تير 1392

شمارش معکوس برای ورود نازنینم

سلام عشقم. خوبی مامانی؟؟ این شمارش معکوسه!هرروز یکی از اعدادو پاک میکنیم و یه روز به فرودت نزدیکتر میشیم. عزیز دلم ببخش که کم کم میام نت،این روزا واقعا درگیریم،از کارهای خونه ی خودمون گرفته تا انتخاب کابینت مورد نظر و تخت و کمد شما گل پسر که شیرینترین قسمته. یه کمم پای نت بشینم پاهام بدجور ورم میکنه برا همین ترجیح میدم کمتر بیام نت. شما هم که بیکار نمی مونی،وقتی من میشینم شما اون پاهای نازتو فرو میکنی تو قفسه سینم!!بعله،البته درد نداره یه احساس خاصی بهم دست میده و دوس دارم صاف بایستم. راستی نفسی دیشب با عزیز جونینا چت میکردم،دست عزیز جونی درد نکنه برات چند دست لباس ناناز خریده بود که واقعا دل می برد،عکساشم عزیز جونی برام ایمی...
9 تير 1392

ماه آخر بارداری

یه سلام به امیررضا عشق مامان و بابا!! و یه سلام به دوست جونی های مهلبون امیررضا! خوبی نفس طلا؟مامانی خیلی دلتنگ خونت بودم عزیزم،برا همین دیدم بدون نت نمیتونم سرکنم و بابایی یک ماهه شارژ کرد.عشقم سیسمونیتو گرفتیم و دیگه سخت منتظر ورودتیم،هر روز که نه!هر ساعت به وسایل نازت نگاه میکنم،پستونکات؛ شیشه شیرت، تشکت.........وای دلم داره غش میره . ای بابا نفسی بیا دیگه . ماشالله از تکونات هرچی بگم کم گفتم،همه جای شکمم تکون میخوره و این نشون میده شما بزرگ و آقا شدی . راستی امیررضا مشهد که بودیم نامزدیه دخترداییم بود و این اولین عروسی بود که شما دراون شرکت کردی،همه قربون صدقت میرفتن،خاله مریم که دائم بوست میکرد،الهه جون و ... من...
5 تير 1392
1